تبليغاتX
باورهای قلبی ...
باورهای قلبی ...
حرفهایی از سر امید و باور ابدی .
 
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 توسط ماه تابان (فهيمه) |

موقع هایی که از ته دل به خدا نزدیک می شی چه احساس خوبیه . می خوای پرواز کنی . این قدر سبک می شی که هیچی حس نمیکنی . فقط خدا رو می بینی و خدا و یک عالم دنیای مهربانی  . این جور وقتها از ته دلت اشکهای دلتنگیت برای خدا از روی گونه هات یواش یواش سرازیر می شه  . گاهی تند و گاهی آهسته عین بارون بهاری . گاهی وقتها هم با شکستن بغض زیاد مثل یه رعد و برق .

همش قشنگه . این لحظه ها خدا رو مثل کسی می بینی که کنارت نشسته . وقتی نماز می خونی . اون قدر دلت صاف می شه . حس می کنی خدا دستاتو گرفته . نشسته روبروت داری باهاش حرف می زنی . بهش احترام می ذاری . باهاش درد و دل می کنی . می گی تنها معبودم تویی . تو بی نیاز از هر چیز هستی . تو مهربان ترین مهربانان هستی . چه خلوت عاشقانه ای ...

 یک عالم آرامش توشه . نمی خوای با هیچی عوضش کنی . این قدر خدا نوازشت می کنه . دست می کشه به موهات . به چشمای بارونیت . بهت با یه لبخند شیرین نگاه می کنه و تو بازم باهاش حرف می زنی . دستاتو می بری بالا رو به درگاه الهیش می گی خدایاااا تو تنها مونس درد منی . تویی که گره از هر مشکلی باز می کنی . تویی که بهترین مصلحت رو برام در نظر می گیری .

 تویی که منو تو امتحان قرار میدی . تویی که منو تو سختی می زاری تا وقتی به لحظه های خوب می رسم قدرشو بدونم . بفهمم پشت این همه آرامش خدا منو با این سختی ها امتحان کرده .

شکرشو می کنی و با فریاد می گی که خیلی عاشقانه دوستش داری . از همه چیزایی که برات در گذشته و الان و حتی آینده در نظر گرفته راضی و خشنود هستی . می گی خدایا توکل به خودت .  این حق توست هر جوری دوست داری با بنده ات رفتار کنی .

می دونم که تو با من نامهربون نیستی . می دونم که دست رد به سینه هیچکی نمی زنی . می دونم که خوبی می دونم که پاکی . می دونم که مهربان ترین مهربانان هستی . می دونم از مادری که زاییده شدم نزدیک تر و دلسوزتری .

دلم می خواد هر روزم مثل این لحظه های ناب تو رو به این نزدیکی حس کنم . همیشه با آه ته دلم تو رو صدا کنم . از صمیم قلب تو رو ستایش کنم . خدایا تو منو تو انتخاب آزاد گذاشتی . ولی دورادور هوامو داری .

 از آسمونا از اون بالای بالا نگاه می کنی ببینی دارم چیکار می کنم . انتخابم درست بوده یا مسیرم اشتباهه . اگر اشتباه بود این خودم بودم که مسیرمو بد انتخاب کردم . کارم سخت می شه . اون وقت باید از این راه با تدبیر بیرون بیام . با توکل به تو در لحظات درد آور سختی از این جاده تنگ و تاریک موفق می شم و بیرون می یام .

حالا مسیرم یه راه درسته . مواظبم که دوباره اون چه رو سر راهم قرار دادی بد انتخاب نکنم .

من آزادم . یک بنده آزاد و باحق انتخاب . تو هم سرچشمه پاکی و زلالی.

از دستم نمی رنجی . مگه این که خیلی بنده بد بد بد بد بدی بشم . ولی من که نمی خوام تو رو ناراحت کنم .  نمی خوام تو  قهرت بگیره .

می بینی ناتوانیم به خاطر چیه ؟ به خاطر موقع هایی که درمونده می شم . داد می زنم کمکم کن . تو گذاشتی به عهده خودم . می گی زود باش . بلند شو . بلند شو و ادامه بده . از این راه بیا بیرون . حرکت کن . تا بلند نشی کمکت نمی کنم . می دونی چرا داد می زنم . چرا ناله می کنم

برای این که وجودتو حس نکردم . هر چی می گی کمکت می کنم نمی شنیدم . نه صدای تو رو می شنیدم نه نور حضورتو و نه گرمای مهربانیتو . چون ترسیدم . وقتی که یه دفعه تاریکی این مسیرو و دیدم  فراموشت کردم . گمت کردم . یادم رفت دوردور هوامو داری .

وقتی که وسطای راه رسیدم دیگه حس کردم فقط خودم هستم و خودم . تنهای تنها . از تو هم نومید شده بودم . تو مدام با ندای درونی قلبم بهم می گفتی مسیرو اشتباه اومدم . بلند شو . از هیچی نترس . من پیشتم . چیزی نشده .

یکم کار و سخت کردی ولی اگر بلند بشی رو پاهای خودت بایستی دوباره پاهات جون می گیرن . من بهشون نیرو می دم . فقط تو بلند شو رو پاهات وایستا تا ببینم منو فراموش نکردی . یه کم سعی کن راه بری . برگردی عقب تا خودم دوباره راه رفتن و بهت یاد بدم . اون وقت همه چیز یادت می یاد . کم کم به اول مسیر نزدیک می شی اون وقته که نور من از بین این تاریکی دیده می شه .

می گی خدایا تقصیر خودم بود که تو رو ندیدم . حالا که راهم عوض شد چه قشنگ مثل اون موقع ها حست می کنم . این نور الهی تو هستش . آره دیگه اشتباه نمی کنم . دستاتو محکم گرفتم که گمت نکنم . آخه نمی دونی چقدر ترسیدم . وقتی که نیستی . تو این تاریکی هیچ جا رو نمی دیدم .

بعد از این درد و دل ها از ته دل نفس عمیق کشیدم و زیر لب گفتم : 

 

یاالله یا الله یا الله ...

یا ارحم الراحمین یا ارحم الراحمین یا ارحم اراحمین ...

یا غیاث المستغیسین یا غیاث المستغیسین یا غیاث المستغیسین ...

موقعی که وارد مسجد الحرام شدیم .روحانی کاروان گفت هیچکی تا من نگفتم سرشو بالا نگیره . قلبم تند تند می زد . گفتم دارم به خونه خدا نزدیک می شم . از خوشحالی هول کرده بودم . همه دعاهارو آوردم تو ذهنم که اولین نگاه دیدم خونه خدا رو همه رو به زبون بیارم . همین طور رفتیم از تو صحن مسجد بیرون اومدیم . گفت همه بشینن . حالا می تونین سرتونو بلند کنین . من اون موقع فکر کردم حتما می خواییم قبلش دعایی چیزی بخونیم بعد حتما هر وقت رسیدیم نزدیک خونه خدا به ما می گه ؟! سرمو که بلند کردم با حالت باور نکردنی دیدم اااااا این که خونه خداست جلو چشمام .

 یه ابهتی داشت برای خودش . زبونم بند اومد . گفت هر کی هر آرزویی داره در اولین دیدار برآورده می شه . همه سجده شکر به جا آوردن . سر سجده زدم زیر گریه. توبه کردم . اون لحظه اولین دعایی که کردم واسه یکی از عزیزترین هام - خواهر مهربونم بود . واسه همه دعا کردم و آخر برای خودم آرامش در زندگی و چیزی که خودش صلاح می دونه ...

چند تا عکس از اون حال و هوا براتون سوغات آوردم :(عکس گرفتن اونجا به همین راحتی هامم نبودش .پدر کشتی دارن با.... . همچین چش غره می رفتن . شانس آوردم موبایلمو نگرفتن وگرنه درجا خوردش می کردن یا یه لیوان آب ناقابلللللل ... . اصلا یه جوری بودن . حیف خونه خدا و شهر پیامبر که دست ایناست ).

***

تصویر نزدیک از پرده خونه خدا :

***

درباره وبلاگ

باورهای قلبی ...
آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
Blog Skin